یاس جوان
درباره ...
ma_fakhrabadi@yahoo.com
كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم
اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم
كاش همان كودكي بوديم كه حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند.
اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسي نمي فهمد...
و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست!!!
|
لوگوي خود را در اينجا قرار دهيد.
|
لینک های روزانه
آمار وبلاگ
آمار بازدید : نفر
افراد آنلاين :
نفر
طراح قالب
( )

ما آدمها برای خودمون حصارهای خاصی رو تعریف می کنیم چون فکر می کنیم این حصارها ما رو از خیلی چیزها حفظ می کنن...ما آدمها یاد می گیریم کم اعتماد کنیم و زیاد شک کنیم...چرا ی اینها رو خیلی از ماها نمی دونیم مثل یه رسم نانوشته از بر شدیم و بهش عادت کردیم.
حصارهامون هر روز پررنگتر می شه و دنیامون هر روز کوچکتر...
حواسمون نیست که این حصارها راه نفس کشیدنمون رو تنگ می کنه .. اونوقت هر روز دلتنگتر می شیم و هر آن افسرده تر...
ما آدمها برای تعریف خیلی از واژه ها کم می یاریم اما با تمام توان سعی می کنیم تعریفی داشته باشیم چون فکر می کنیم "تعریف می کنم پس هستم" یک اصله!! و بقیه همه فرع!
ما آدمها از انکار کردن باکی نداریم اما پای اثبات که بیاد وسط جا می زنیم ... ما آدمها به خندیدن بی دلیل دل می بندیم اما از بهانه های کوچک برای خندیدن فرار می کنیم!
از خستگی می گیم و نقاب آدمهای از همه جا گریزون رو به چهره می زنیم تا شاید ... شاید کسی پیدا شه و از روی ترحم به ما دل ببنده...
این "ما آدمها" هر کسی می تونه باشه .. حتی خود من!
دیوارها رو باید درست دید ...پس همین الان هم روی دیوار خودم می نویسم :
"با زندگی رو راست باش..نقش های نمایشی رو بذار کنار و برای تجربه لحظه به لحظه اش آماده باش ...فرار نکن از حقیقت ...دل نبند به روزهای نرسیده ... به معنای تمام واژه ها ایمان داشته باش..."
آهای آدمها ... کسی صداتون می زنه...
کسی منتظر شماست...
کسی مثل شما...
از جنس شما...
کسی که روی تمام کائنات اسمش حک شده...
"خدای من و تو" همین نزدیکی هاست ... نزدیکتر از تمام معیارهای زمینی فاصله...
"آیا بر انسان روزگارانی نگذشت که چیزی لایق ذکر هیچ نبود"
اولین آیه از سوره دهر...
نوشته شده توسط
علی در
چهارشنبه نهم آبان 1386 ساعت
18:27
( )
يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوستي داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوستش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش.....

نوشته شده توسط
علی در
دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 ساعت
21:30
( )

هر کسی دوتاست .
و خدا یکی بود .
و یکی چگونه می توانست باشد ؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .
و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .
خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .
و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .
اما کسی نداشت ...
و خدا آفریدگار بود .
و چگونه می توانست نیافریند .
زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .
و حرفهایی است برای نگفتن ...
حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...
و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟
و خدا بود و عدم .
جز خدا هیچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خدا تنها بود .
هر کسی گمشده ای دارد .
و خدا گمشده ای داشت ...
نوشته شده توسط
علی در
شنبه بیست و پنجم شهریور 1385 ساعت
23:8
( )
(هرمذهبی مکتبی هر نهضتی یا انقلابی از دو عنصر ترکیب می یابد
عقل و عشق
یکی روشنایی است و دیگری حرکت
یکی شعور است و شناخت می بخشد و به مردم بینایی و آگاهی می دهد و دیگری نیرو و جوشش و جنبش می آفریند)
اما صحبت من از عشق است و نشانه آن
شاید بارزترین نشانه عشق اشک باشد.
اشک سوز و گداز
(مگر نه اشک - زیباترین شعر - بی تابترین عشق - گدازانترین ایمان - داغترین اشتیاق - تب دارترین احساس و خالص ترین گفتن و خالص ترین دوست داشتن است
که همه در کوره یک دل به هم آمیخته و ذوب شده اند و قطره ای گرم شده اند ... نامش اشک)
اما اینجا سئوالی که مطرح است این است که عشق به اهل بیت و گریه چقدر برای ما مفید است ؟
آیا صرف گریه کردن و عاشق اهل بیت بودن کافی است؟
آیا اینکه خیلی از مداحان - سخنرانان و روحانیون اینگونه تلقین میکنند که فقط این عزاداری و گریه امشب شما را از گناهان پاک کرد و گریه بر مثلا امام حسین ع و اهل بیتش اینگونه واب دارد و چنین است و چنان کفایت می کند؟
آیا اینکه برخی از مداحان - سخنرانان و روحانیون صرفا برای مجلس گرمی خود فقط احساسات جوانان را به قلیان در می آورند درست است؟
به نظر من
(گریه ای که تعهد و آگاهی و شناخت محبوب و یا فهمیدن و حس کردن ایمان را به همراه نداشته باشد کاری است که فقط بدرد شستشوی چشم از گرد و غبار خیابان بکار می آید. )
یادمان نرود اولین کسی که بر نعش اما حسین ع گریه کرد فرمانده سپاه یزید عمر بن سعد لعین بود
و اولین کسی که این گریه را ملامت کرد رینب کبری س بود.
و صلی الله علی سیدنا محمد و آل هی
قسمت های داخل پرانتز از کتاب فاطمه فاطمه است بقلم استاد شهید دکتر علی شریعتی می باشد.
روحش شاد راهش پر رهرو
نوشته شده توسط
علی در
سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385 ساعت
7:56
( )
گاهی دلم برای رفته ها خیلی تنگ می شود برای خودشان اعتقاداتشان و مسلک و مرامشان : برای خمینی شریعتی مطهری بهشتی . برای آنان که انسانیت زن را بر جنسیتش ارجح می دانستند بی مجامله بی تعارف بی شوخی .
مجله پیام زن را ورق می زدم که چشمم خورد به نقل قولی از شهید بهشتی در مورد زن با این عنوان : زن ، زنده ، سازنده و رزمنده . شما هم بخوانید بد نیست :
نگاه شهید بهشتی به زن و نقش و جایگاه او در جامعه و خانواده بسیار آموزنده و جذاب بود . او می گفت : زن در اسلام زنده ، سازنده و رزمنده است .به شرط آن که لباس رزمش لباس عفت باشد . شکل شرکتش در مبارزات و مجاهدات منافی با حفظ عفت ، پاکدامنی و اصالتش نباشد .
در مورد پوشش زنان معتقد بود که بانوان به سبب فطرت پاکی که دارند ، اگر ضرورت وبرکات پوشش صحیح برایشان به خوبی روشن شود ، خود به اختیار و داوطلبانه بدان روی خواهند آورد و احتیاج به تحمیل و به کارگیری زور نیست . افزون بر اینکه تحمیل در این موارد اثر معکوس دارد . وی باور داشت که در پوشش باید جذابیت و تنوع و شادابی رعایت گردد . وی می گفت : ما بر اساس بینش اسلامی برای زن کرامت خاصی قائل هستیم . ما معتقدیم پوشش خواهران ما پوششی باشد که با کرامت آن ها سازگارتر است . وقتی قرار است در جامعه رابطه مرد و زن یک رابطه کار ، فعالیت ، همکاری ، خلاقیت و سازندگی باشد ، باید از هر نوع شائبه دیگر پاک و منفرد بماند و با آن پوششی که در اسلام برای زن تعیین شده ، این رابطه به طور طبیعی می تواند پاک تر و منزه تر بماند منتها اگر کسی عمل نکرد ، ما چه خواهیم کرد ؟ باید بگویم که روش من در زندگی چنین بوده است که با کلیه اشخاص از هر گروه به بحث اقناعی پرداخته ام .
دختر آن شهید می گوید : هرگز در برخوردشان با من امر به داشتن حجاب و رعایت موازین شرعی نمی کردند ، زیرا اعتقاد داشتند اجبار موجب دوری جوانان از اسلام می گردد وباید با شیوه مطالعه ، بررسی و تفکر در مسائل ، انتخاب را به عهده خود نوجوان گذاشت .
در سال 1349 پس از بازگشت از آلمان در مورد حجاب از ایشان سوال شد درجواب می گوید :بنده فکر می کنم جواب این سوال را عملا در طول این پنج سال زندگی آن جا داده ام ، چون بالاخره من و همسر و دخترم که آنجا می رویم باید عملمان اسلامی باشد . اگر عمل غیراسلامی است ، پس چگونه من می توانم در آن جا مبلغ اسلام باشم ؟همسر من و دخترم با روسری و مانتو و جوراب بیرون می روند و به نظر من این حجاب اسلامی است . هم حجاب با چادر ، حجاب اسلامی است و هم حجاب با روسری . ما ضد چادر نیستیم اما پوشاندن مو و گردن و پوشیدن مانتویی که خیلی تنگ و چسبان نباشد هم حجاب اسلامی است . البته لازم نیست خیلی گشاد و امل مآب باشد . مانتویی معمولی و عادی و جوراب هایی که پا از زیر آن نمایان نباشد ، به اضافه آن که سعی شود صورت بدون آرایش باشد ...



نظر شما در مورد حجاب چیست؟
نوشته شده توسط
علی در
دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت
23:22
( )
اگر بهترين دوستم نيستي
لا اقل بهترين دشمنم باش
اگر غم خوارم نيستي
لا اقل بزرگترين غمم باش
هرچه هستي هميشه بهترين باش
چون هميشه بهترين ها در ياد خواهند ماند
پس در برترين خاطره هايم بهترين باش
๑۩۞۩๑ ๑۩۞۩๑

من دلم مي خواهد
خانه اي داشته باشم پر دوست
كنج هر ديوارش
دوستهايم بنشينند آرام
گل بگو گل بشنو
هر كسي مي خواهد
وارد خانه پر عشق و صفاي من گردد
يك سبد بوي گل سرخ
به من هديه كند
شرط وارد گشتن
شست و شوي دلهاست
شرط آن داشتن
يك دل بي رنگ و رياست
بر درش برگ گلي مي كوبم
روي آن با قلم سبز بهار
مي نويسم اي يار
خانة ما اينجاست
تا كه سهراب نپرسد ديگر
خانة دوست كجاست؟
نوشته شده توسط
علی در
دوشنبه بیستم شهریور 1385 ساعت
22:37
( )
* جبران خليل جبران: در روزهاي کهن، هنگامي که نخستين لرزش به لبهايم آمد، از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: "خداوندا، من بنده توام، اراده پنهان تو قانون من است و تا ابد تو را فرمان بردارم" اما خدا پاسخي نداد و مانند طوفاني سهمگين گذشت.
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و باز با خدا گفتم: "آفريدگارا، من آفريده توام، تو مرا از گل ساختي و من همه چيزم را از تو دارم" اما خدا پاسخي نداد و مانند هزار بال تير پرواز گذشت.
آنگاه پس از هزار سال باز از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: " اي پدر، من فرزند تو هستم تو با رحمت و محبت مرا به دنيا آوردي و من با محبت و عبادت ملکوت تو را به ارث مي برم" اما خدا پاسخي نداد و مانند مهي که تپه هاي دور دست را مي پوشاند گذشت.
آنگاه پس از هزار سال از کوه مقدس بالا رفتم و با خدا گفتم: "خداي من، اي آرمان و سرانجام من من ديروز توام و تو فرداي من من ريشه تو ام در خاک و تو گلاله مني در آسمان و ما باهم در برابر خورشيد مي باليم" آنگاه خدا بر من خميد و در گوشم سخنان شيريني به نجوا گفت و مانند دريايي که جويباري را در بر مي گيرد، مرا در بر گرفت.
و هنگامي که به دره ها و دشت ها فرود مي آمدم خدا هم آنجا بود...
نوشته شده توسط
علی در
شنبه هفتم مرداد 1385 ساعت
21:2
مطالب پیشین
کپی برداری از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز میباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by alifakhr
